X
تبلیغات
مطلب و سرگرمی

































مطلب و سرگرمی

بیا تو خوش میگذره

ﺩﯾﺸﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۲ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮ تلویزیون ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﯽ ﻭﯼ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ و ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﻭﻟﻮﻡ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﻭﻟﻮﻡ تلویزیون. ﭼﺮﺍﻏﺎﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﺸمﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﻢ و به ﺟﺎی ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﻮشی رو ﺯﯾﺎﺩ ﮐﻨﻢ ﺻﺪﺍﯼ تلویزیونﻭ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺑﺮﺩﻡ ﺑﺎﻻ یهو برقا ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ.
ﺩﯾﺪﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑه ﺘﺮﺗﯿﺐ ﺑﺎ ﻭﯾﻨﭽﺴﺘﺮ ﻭ ﺷﻠﻨﮓ ﻭ ﮐﻔﮕﯿﺮ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ وﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ.
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺑﺎﻣﻢ که ﻫﯿﭽﯽ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﻔﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻟﮕﺪ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ !!!

تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1392سـاعت 0:44 نويسنده مهتاب| |

يكي از چالش هاي بزرگي كه در كودكي فراروي من بود باهاش درگير بودم


اين بود كه چه جوري ‌فريبرز عرب‌نيا‌ و ‌ابوالفضل پور‌عرب‌ رو از هم تفكيك كنم !!!
تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1392سـاعت 0:39 نويسنده مهتاب| |

مرسی از نظرات دوستان خوبم.بووس واسه همتون

تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1392سـاعت 0:35 نويسنده مهتاب| |

اتوبوس جالب اردو مدرسه


خب حالا اعتراف کنین...

من که همیشه عقب میشستم

شما کجای اتوبوس مینشستین؟!؟

:-؟

تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1392سـاعت 1:47 نويسنده مهتاب| |

يارو تو ژاپن دوقلو به دنيا مياره ، اسماشونو ميذاره:


اوهــارا ، بوهــارا (ترکی)

ترجمه : اون کجا ؛ این کجا!


تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1392سـاعت 1:45 نويسنده مهتاب| |

ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ :
ﮔﻮﮔﻮﺵ: ﻓﺎﺋﻘﻪ ﺁﺗﺸﯿﻦ
ﻫﺎﯾﺪﻩ: ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺩﺩﻩ ﺑﺎﻻ
ﻣﻬﺴﺘﯽ : ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺩﺩﻩ ﺑﺎﻻ
ﺣﻤﯿﺮﺍ : ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﺍﻓﺸﺎﺭﯼ
ﺍﺑﯽ : ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺣﺎﻣﺪﯼ
ﺩﻟﮑﺶ :ﻋﺼﻤﺖ ﺑﺎﻗﺮﭘﻮﺭ ﺑﺎﺑُﻠﯽ
ﺳﻮﺳﻦ : ﮔﻞ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻃﺎﻫﺮﺧﺎﻧﯽ
ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﺎﻥ )ﺭﭘﺮ ( ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ
ﻫﯿﭽﻜﺲ: ﺳﺮﻭﺵ ﻟﺸﻜﺮﯼ
ﺣﺴﯿﻦ ﻣﺨﺘﻪ:ﺣﺴﯿﻦ ﻣﺨﺘﺎﺭﯼ
ﺭﺿﺎﯾﺎ: ﺍﻣﯿﺮﺭﺿﺎ ﻃﺎﺭﯼ
ﯾﺎﺱ: ﯾﺎﺳﺮ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ
ﺗﺘﻠﻮ:ﺍﻣﯿﺮ ﻣﻘﺼﺪﻟﻮ
ﻋﻠﯿﺸﻤﺲ: ﻋﻠﯽ ﺷﻤﺲ
ﺳﺎﺳﯽ ﻣﺎﻧﻜﻦ : ﺳﺎﺳﺎﻥ ﺣﯿﺪﺭﻱ
تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1392سـاعت 1:43 نويسنده مهتاب| |

امروز خیلی تو فکر بودم سوار تاکسی شدم محکم درو بستم راننده تاکسی گفت:محکمتر!!!

منم که اصلاً تو این دنیا نبودم، درو باز کردم و با آخرین قدرت بستم ...

راننده قاطی کرد دو دستی کوبید تو سرش گفت آقا چه خبرته؟؟؟

تازه فهمیدم چیکار کردم...

مسافرا همه قش(غش) کرده بودند از خنده!!
:))))

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391سـاعت 23:48 نويسنده مهتاب| |

امسال هم تا چند روز دیگر می شود پارسال... :|

چی گفتم :)))

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391سـاعت 23:47 نويسنده مهتاب| |

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391سـاعت 23:43 نويسنده مهتاب| |

فکر کنم خدا نیمه ی گم شده ی منو تقسیم کرده تو وجود همه …

لامصب هر پسری رو میبینم بهش یه حس عجیبی دارم
تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391سـاعت 16:37 نويسنده مهتاب| |

از مشکلاتو بدبختیای من
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچ پسری باهام دوست نمیشه چون وقتی میبیندم میگه این به این خوشتیپی حتما خودش 20 تا دوست پسر داره منو میخواد چیکار !!!!!!!!!!! :|
والا ....... خوشتیپیه بد درده سریه
تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391سـاعت 16:31 نويسنده مهتاب| |

تو اتاقم روی تختم درازکش داشتم درس میخوندم هوا یخورده تاریک شد خواستم برقو روشن کنم.تمبلیم اومد پاشم برم پریزو بزنم! هرچیدم دستم بودو پرت کردم طرف پریز برق ولی هیجکدوم نخورد بهش!!آخرشم گفتم بقیه درسو فردا صبح میخونم!
تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391سـاعت 16:30 نويسنده مهتاب| |

در پی اختلاف نظر در مورد اینکه شب چهارشنبه سوری ۲۲ است یا ۲۹٫
روز ۲۲اسفند یوم الشک و از ۲۲ تا ۲۹ اسفند هفته ی وحشت اعلام شد...)))))))))


تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391سـاعت 16:27 نويسنده مهتاب| |

من هیچوقت نفهمیدم چرا آدما زیرِ پتو احساس امنیت میکنن
حالا گیریم یه قاتل اومد توی اتاق خواب بعد حتما ًمیگه
الان اومــــــدم بکــــشمـــــــِــــت... اَه لعنتی پتو داره نمیشه :))
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391سـاعت 20:59 نويسنده مهتاب| |

 

آخرین برگ سفرنامه باران این است:

" که زمین‌ چرکین است "


تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391سـاعت 20:58 نويسنده مهتاب| |

با یکی داشتم چت میکردم،جواب نمیدادد
گفتم چرا جواب نمیدی؟
گفت دارم شام میخورم!!
خیلی با ادب بود با دهن پر چت نمیکرد!
:))))

تاريخ یکشنبه هفدهم دی 1391سـاعت 22:22 نويسنده مهتاب| |

یکی از دوستام تعریف میکرد:

یه استاد داریم کچلو بد اخلاق،امروز سره کلاس دانشگاه کلاسش کوچیک بود و سریع پرشد
یه دختره اومد دید کلاس جا نیست بعد به استاد گفت:جانیس کجا بشینم؟
استاد گفت: بیا رو سر من بشین!
منم سرم تو کاره خودم بود که یهو گفتم: ااا استاد اونجا که لیز میخوره!؟
کلاسی که کسی جرات خندیدن نداشت همه پوکیدن از خنده!
استاد :(
من :|
کلاس:-))))
تاريخ یکشنبه هفدهم دی 1391سـاعت 22:20 نويسنده مهتاب| |

فقط یک دانشجو می تونه عمق این عکسو درک کنه!!


تاريخ یکشنبه هفدهم دی 1391سـاعت 22:17 نويسنده مهتاب| |

من باید برم این سازنده کیبورد رو چـَـکی کنمااااا

والا

چرا حرف r کنار e هستش!!!

من چندین بار اومدم بتایپم kie ، که رسوایی به بار اومده :دی

حرف j هم کنار k هستش!!!

اومدم بنویسم jooonam که دیگه خودتون تصور کنین چه وضیه!!!


تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391سـاعت 11:13 نويسنده مهتاب| |

تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391سـاعت 11:12 نويسنده مهتاب| |

من بچه که بودم یه دونه از این عینک شنا مسخره ها داشتم ، حموم رفتنی با خودم می‌بردم، تشت رو آب می‌کردم با کله می‌رفتم توش و ساعت‌ها شاد می‌زیستم!!
تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391سـاعت 11:10 نويسنده مهتاب| |

پسر : عزیزم تولدت مبارک

 دختر : مرسی‌ عشقم "بوس موس دیگه"

 پسر : نمی‌خوای بپرسی‌ چی‌ کادو گرفتم برات

 دختر : "حالت ذوق مرگ" چی‌؟

 پسر : اون دیویس شیشو اونور خیابون ببین ...

 دختر : وای خدای من "حالت سکته"

 پسر : آره یه تیشرت خوشگل گرفتم همرنگ این دیویس شیشه

 دختر : "حالت ترول فاک" سکوت

 خودتون بعدن تو خونه ترولشو بسازین ایده از من 


تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391سـاعت 11:9 نويسنده مهتاب| |



















امید وارم خوشتون اومده باشه دوستای گلم

تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391سـاعت 10:55 نويسنده مهتاب| |

سلام به دوستای گلمامروز ۲۵/۸/۱۳۹۱ هستش وهمونطور که میدونید فردا اولین روز ماه محرم هستشو از اونجایی که وبلاگ من جنبه طنز دارهتو ایام محرم نمیتونم آپ شاد بکنمپس تو این یک ماه اپ هام کمتر میشه و همشون هم غمگین میشهاون یکی وبلاگمم همین طورتاعات وعباداتتون قبول باشهوقت عالی متعالیخدانگهدار.

باز این چه شورش است که در خلق ادام است

باز این چه نوحه و عزا و چه ماتم است

ببخشید اگه اشتباه نوشتم اخه شعرو کامل بلد نیستم

تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391سـاعت 13:36 نويسنده مهتاب| |

.

.

.

.

.
.

.
.

.
.

.
.

.

بقیه در ادامه مطلبه
ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391سـاعت 1:34 نويسنده مهتاب| |

موند به دلمون یه بار بریم سینما و فقط یه فیلم نیگا کنیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
لامصب هر صندلیو نیگا میکنی یه فیلم جداگانست.
یکیم از یکی جذاب تر



تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391سـاعت 1:20 نويسنده مهتاب| |

تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1391سـاعت 22:30 نويسنده مهتاب| |

به یکی می گن با توله سگ جمله بساز می گه: طولِ سگ ضرب درعرض سگ می شه مساحت سگ
 

یه روز از یه احمق می‌پرسن:اگه همه دنیا رو بهت بدن، چیکار می‌کنی؟ میگه: می‌فروشم، می‌رم خارج


یه روز یکی عزرائیل رو می بینه، خودشو میزنه به مردن

معلم می گه: با کیبورد جمله بساز. شاگرد: بازی آلمان و برزیل رو کی برد؟
 

مردی ساعتش از کار می افته. پشتشو باز می کنه می بینه یه مورچه توش مرده. بعد می گه: آهان حالا فهمیدم رانندش مرده که کار نمی کنه


یه روز دونفر داشتن می رفتن، یه خارجیه می یاد با ماشینش از کنارشون رد می شه و میگه: گود مورنینگ. اولی در جواب می گه: مورنینگ گود. دومی ازش می پرسه: تو به اون یارو خارجیه چی گفتی؟ می گه: هیچی، اون گفت: سلام علیکم، منم گفتم: علیکم السلام
 

یه بار یکی می خواسته مزاحم تلفنی بشه، سر هر ساعت می ره دم کیوسک های تلفن عمومی؛ در اونا رو می زنه و در می ره
 

یکی مجری مسابقه بیست سوالی میشه، یارو ازش میپرسه: جانداره؟ میگه: نه. میپرسه: تو جیب جا میشه؟ مجریه کلی فکر میکنه، بعد میگه:‌ تو جیب جا میشه اما اگه تو جیبت بریزی، جیبت ماستی میشه


یه روز یه مرده گفت: من تحقیق کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که هرکی به یه چیزی اطمینان صد در صد داشته باشه، احمقه! ازش پرسیدند: مطمئنی؟ گفت: آره، صد در صد

در جایی یه انتخابات شد و کاندیدی پشت تریبون گفت: آقایون، چیزی که لازمه ی جامعه ی کنونی ماست رهایی از سوسیالیسم ، امپریالیسم، کمونیسم ، فاشیسم،رادیکالیسم و.... است. در این لحظه پیرمردی گفت : آقای کاندیدا لطفا یک فکری هم برای رماتیسم من بکنید
 

یکی جلو دختره میخوره زمین، میگه حرکتو داشتی ؟

یه نفر از طبقه صدم یه ساختمون می‌پره پایین، به طبقه پنجاهم که میرسه میگه: خب الحمدالله تا اینجاش که بخیر گذشت
 

یکی میره دزدی ، صاحب خونه پا میشه میگه کیه اون جا ؟ میگه : هیچکی ، گربست ، بعععععع

 

یه دختر مسیحی میره پیش یه کشیش ، میگه : ببخشید ، من هر دفعه از جلوی آینه رد میشم ، به خودم میگم من چقدر خوشگلم ، من گناه میکنم ؟ کشیشه میگه : نه دخترم شما گناه نمیکنی ، اشتباه میکنی

 

به یه نفر میگن: شما در روز چقدر نون میخورید؟ میگه: صبح دوتا لواش، ظهر دو تا تافتون ، بعد از ظهر چهار تا سنگک ، شب هم سه‌تا باگت ! میگن: پس نون بربری چی ؟ میگه: پس فکر کردی اینها را لای چی میگذاریم میخوریم؟

به یکی میگن 3 نفر نام ببر که با (( خ )) شروع شه. میگه:خسرو ، خودم ، خدابیامرز پدرم
 

یه روز یه مورچه میره تو چایی یه آدم خسیس، خسیسه مورچه هه رو درمیاره و میگه: زودباش، هرچی چایی خوردی تف کن
 

یه روز یه نفر کاغذی پیدا میکنه که روش یه شماره تلفن نوشته بود . زنگ میزنه به همون شماره و میگه: آقا من شماره تون رو پیدا کردم آدرس بدید بیارم خدمتتون!



تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1391سـاعت 22:29 نويسنده مهتاب| |


برچسب‌ها: ترول
تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1391سـاعت 22:28 نويسنده مهتاب| |

تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1391سـاعت 22:27 نويسنده مهتاب| |

MiSs-A